پست‌ها

خب پس چرا رفتي؟

طبقه براي حمام خريده بودم و جعبه به بغل هن و هُن كنان به سمت خونه مي اومدم كه مردي دوان دوان به سمتم دويد و از كنارم رد شد و رفت و در همان حال با عجله  و مهرباني و نگراني گفت: خب خبرم مي كردي برات بيارمش!

و نه، تخت خواب تو اتاق كوچيكه جا نمي شه!

شب اول كه  در پايان اسباب كشي موندم تو خونه، خوش خواب را بزور انداختم تو اتاق كوچيكه و بيهوش شدم، تا يكي دو هفته بعد كه بقيه خونه را مرتب مي كردم، هر شب همونجا ولو مي شدم  تا وقتي نوبت اتاقها رسيد،  ديدم بهتره كه اتاق بزرگه بشه، اتاق خواب بنابراين  بساط تخت را اين طرف آوردم و يك اتاق خواب خوشگل آبي اونجا راه انداختم  گبه قديمي  و كتابخونه را هم بردم در اتاق كوچيكه ظاهرا همه چي سر جاشه كاملا شيك و مجلسي فقط يك نكته كوچولو وجود دارد: من هر شب تو اتاق خواب   روي تخت مي خوابم، صبح ها مي بينم تو همون اتاق كوچيكه ، روي گبه از خواب بيدار شدم!

بابا يك كم زير پوستي تر عمل كنيد، اينقدر برشت نياييد

و جام رو دارترين آدم دنيا مي رسه به همكار دوازده سال پيش من كه تو تلگرام پيدام كرده و بعد از يكي دو روز حال و احوال، پيغام داده : -دو تومن داري به من قرض بدي؟ -نه متاسفانه، خونه خريدم  - مباركه، شمال جايي داري ما بريم، همه جا پر شده -!!!

تو پاشو برو

امسال سفر نرفتم و بدخلقم، درگير ماجراي خونه و اسباب كشي بودم و  از هفته ديگه هم جلسات دفاع از پايان نامه ها شروع مي شهههههه تا اول مهر به پاييز دلخوشم و سفرهاي رنگي اش اما اين باعث نمي شه كه وقتي فيس بوك ياداوري مي كنه كه من پارسال همين موقع كنار درياچه اي در گرجستان چادر زده بودم، غصه تو دلم جمع نشه

بدن اينقدر جو گير آخه؟!

خب بچه ها حقيقتش اينه كه دوره رژيم خام گياهخواري بيست روزه بود اما من ديگه نتونستم برگردم به پخته خواري و گوشت خواري! مي خواستما، نمي شد اينجوري بود كه  بعد از اون هر روز كه غذاي پخته ميخورم، شب تا صبح كف پاهام آتش مي گرفت و بي خواب مي شدم و گوارشم بهم مي ريخت نتيجه اينكه بعله من همون موقع هابرگشتم به خام گياهخواري البته در مهماني هااگر هوس كنم  غذا ميخورم و عوارضش را تحمل مي كنم اما فعلا كه هنوز در اين خانه شعله گاز روشن نشده و منهم حالم خوب است روي شصت كيلو باقي ماندم  اما خدايي از جمله من به رها كه: من مي دونم تا آخر عمرم امكان نداره روزي گياهخوار بشم !  دو سه ماه بيشتر نمي گذره!

قشنگ انرژي گرفتم برم توالت بسابم

پرده آشپزخانه را آويزان كردم بالاخره، ماشين لباسشويي را وصل كردم، گاز را تميز كردم ، يخچال و كابينتهاي متحرك را جابجا كردم  هنوز كار هست: ماشين ظرفشويي را وصل كنم و كف آشپزخانه را بشويم اما خسته شدم و خستگي ام را با ديدن گيم او ترونز برطرف مي كنم: آقا اين مادربزرگه😍😘

آدمهاي خوب شهر

ديروز تو خيابون گمش كردم، همه چي توش بود: كارت ملي، گواهينامه، كارت هديه، عابر بانكها... براي خريد خونه داشتم وام مي گرفتم و بدون كارت ملي، غير ممكن بود، المثني ها ماجرايي داشت خسته و جنازه تمام مسيرهاي صبح را تا ظهر بازگشتم اما نبود كه نبود له و لورده خودم را به خانه فرشته رساندم كه پول بگيرم ازش در آنجا غمگين ولو شده بودم رو مبلها كه گوشي ام زنگ خورد، يابنده رفته بود بانك و آنها با من تماس گرفتند و گوشي را دادند راننده، قرار گذاشتيم و كيف را بدستم رساند، نه يك ريال اش كم شده بود و نه حاضر شد يك ريال شيريني بگيرد...