۲۸ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

زنان بادپيما

بيشتر دوستان همسن من ازدواج كرده اند و همه آنها بچه دار شده اند و كلمه اي كه نوع مادري آنان را توصيف مي كند، فداكاري است
 آنان همه وقت و جسم و روح و هزينه خود را بر روي فرزندانشان گذاشته اند، وقتي مي گويم همه، منظورم دقيقا همه است
يكي تمام گردن و ستون فقراتش را نابود كرد با خياطي كه خرج آنان را بدهد، ديگري تحصيل را رها كرد كه به آنها برسد، يكي خود را با ١٥ سال بازنشست كرد كه وقت بيشتري براي آنان داشته باشد، يكي تمام روز هفته تدريس كرد تا بچه ها در رفاه باشند
اين زنان هيچوقت براي خودشان زندگي نكردند، سفر نرفتند، خريد شخصي نكردند، با دوستان معاشرت نكردند تا بچه ها در بهترين حالت ممكن باشند
معناي زندگي براي آنان فرزندشان است ، و اين چنين حس مي كنند كه زندگيشان بيهوده نبوده است
،
،
،
و من نتايج فداكاري آنان را مي شناسم، دختران و پسراني كه زير چشمان من بزرگ شدند و نتيجه و ثمره زندگي دوستان من هستند و يكسري موجودات بي عرضه، دست و پا چلفتي ،متوقع ،آماده خور ،پر مدعاي لوس و ننر كه دلم مي خواد با لگد بزنم زير شكمشون
و عجب معناي عميقي دادند به فداكاري مادرانشان
كه بيهوه كردند  تمام آن عمري كه مي شد در هوش و زيبايي و شور و خلاقيت درخشش يابد و،
،
،
،
هيس صدايش را در نياوريم، اين مادران فداكار نبايد بدانند كه باد پيموده اند و تخم در شوره زار پاشيده اند

۲۷ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

امروز خود را چگونه گذرانديد

امروز خود را چگونه گذرانديد
در زير كرسي برگه امتحان تصحيح نموده و همزمان فيلم هاي كشف شده در هاردش را نگاه كرده و كندي كراش بازي كرده -يك مرحله خيلي سختي كه چند هفته اي است در آن گير كرده  - و ناهار و ميوه و تخمه خورده است و يكي دوباري هم به سختي از زير كرسي بيرون آمده و در حياط ورزشي كرده و به مرغهاي همسايه غذا داده و در آفتاب ولرم زمستاني لم داده است
حالا كه شب شده رفته دوش گرفته و دوباره دقيقا به وضعيت زير كرسي و وب گردي برگشته و سعي مي كند اصلا به انبوه پاكت هاي امتحاني نگاه نكند

۲۶ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ولي خدايي از هايدگر تقلب كردن هم خودش يك جور هوشمنديه

برگه هاي امتحاني درس هاي مرتبط با فلسفه هنر را تصحيح مي كنم و لذت ميبرم از اينكه مي بينم بچه ها ي هوشمند با چه مهارتي در درياي انديشه ها شنا مي كنند و همچنين لبخند مي زنم به متقلبين عزيزي كه سوار بر قايق هاي كاغذي  در تلاش براي رسيدن به ساحل نجاتند

۲۱ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

رها نرمافزار رو گوشيش وصل كرده كه بهش مي گه :
راه برو، 
امروز اينقد راه رفتي، 
امروز اصلا راه نرفتي، 
يادته اون روز چقدر خوب راه رفتي؟
رها هم فحشش مي ده و پاكش نكي كنه،
امروز رها رفت تشيع جنازه ، نرم افزار گفت چهار كيلومتر پياده روي كردي
كلي تشويقش كردم و تعريف، مي گه:
بله اما اين موضوع يادم نمي ره كه يك عنتر هايي روزي ده كيلومتر راه مي رن!

۱۹ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شانس اوردن والدين اينجا ايران است

در مدرسه به دوقلوها  ١١٠ و موارد استفاده را آموزش دادند
وسط دعواي والدين  با يكي ، ديگري رفته زنگ زده ١١٠ گفته : ما در اينجا مورد آزار و اذيت قرار مي گيريم
... 
كه مادرشون رسيده به تلفن

۱۸ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تصور قيافه ذوق زده بابايي با خودتون ديگه...

دوقلوها  دور روز پشت سر هم تو مدرسه  حالشون بد شده، چون محل كار مادر و پدرشون دور بوده و هر بار بابايي رفته دنبالشون 
انتظار مي رفته كه جناب سرهنگ از اين بابت غر بزند اما مشاهده شده كه محبت بين آنها و بابايي بيشتر شده
كاشف به عمل اومده و معلوم شده وقتي بابايي رفته دم كلاس ، معلمش گفته شما جناب سرهنگي؟ گفته بعله، معلمه گفته : خيلي دوست داشتم ببينمتون، اين دو تا هميشه دارن در مورد شما حرف مي زنن!قهرمان زندگيشون هستيد.

۱۷ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

در ادامه ديدن اگهي هاي فروش خانه، يك اگهي بود كه مرد جوان صاحبخانه در تمامي بخشهاي خانه با ژست و لباسهاي پلوخوري ايستاده بود
،
،
،
فقط نفهميدم اونم  براي فروش بود يا جزو امكانات خونه حساب مي شد

۱۶ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ملت بامزه

دارم اگهي فروش خانه را نگاه مي كنم، قيمت، طبقه، سن، تراس و  وو همينجور دارم پايينتر مي رم  ببينم ديدم نوشته : 
دنبال چي مي گردي؟ 
اگه  آسانسور داشت كه اينقدر ارزون نذاشته بودم 
،
،
،
و خنده دار اينكه 
دنبال آسانسور بودم 

۱۵ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گيسو عينكي مي شود

معمولا جمله را بايد اينطوري شروع كرد كه :مدتي بود احساس مي كردم چشم ضعيف شده ...
از آنجا كه من هيچ جام به آدم نبرده يه روز صبح، يعني دقيقا چهار روز پيش از خواب بيدار شدم و  ديدم كه نزديك را خوب نمي بينم و الان  با عينك در حال نوشتن اين كلماتم
و البته كه تقريبا روزي سه بار گمش مي كنم و روش مي نشينم و  هميشه شيشه اش كثيفه اما 
كلا باش حال مي كنم

۱۳ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اندر تفاوت احوالات آقايون و خانمها

صابخونه ام خونه را گذاشته واسه فروش و مشتري ها به جاي خونه منو مي پسندند
خانمها با تعريف از سليقه و هنر من در تزيين خانه مقدمه چيني مي كنند، آقايون كاملا متفاوت در سكوت و با جديت شماره تلفن مي دن!

۱۱ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

مي شه گذاشتشون زير مجموعه مكانيزمهاي دفاعي؟

استاد جامعه شناسي داشتيم به نام آقابابا، هركجا هست خدايا بسلامت دارش
مي گفت خاطره را بايد كسي تعريف كنه كه خطر كرده
،
،
،
دنياي مجازي  در اين سالهاي جايي شده براي خاطره گويي همه ساحل سلامت طلبان و كنج عافيت گزيدگان و گوشه امن جويان

۹ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

مگر اينكه يك انتخاب شخصي باشد

به رها گفتم منكه مي دانم آن موقع، من پيرزن سرحالي هستم كه هنوز در حال سفر است و هر گوشه دنيا يك دوست دارد
اما تهديدت مي كنم كه اگر در شصت سالگي افسرده و نااميد و فس بودي، تنهايت خواهم گذاشت
براي تنها نبودن حداقلش اين است كه آدمي خودش قابل معاشرت باشد
به نظرم من دلايل تنهايي ، درصد كمي به دنياي بيرون كه درصد بيشتري به ميزان ويراني دنياي درون بستگي دارد

۸ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پايان جهان

رها ديشب مي گفت از شصت سالگي اش مي ترسد، مي ترسد كه تنها باشد، مي گويد در اين سي سال عمرش مدام دوستانش كم و كمتر شده است، مي گويد خودش دوستانش را كم كرده چون آدمها دارن ديوانه و ديوانه تر مي شوند
مي ترسيد كه در شصت سالگي اش  دنيا را همه ديوانه ها فتح كرده باشند...

۵ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

انداختمش تو كوله پشتي

يك بسته نمك در غذاي كه سفارش داده ام  بود، معمولا بسته سس و آب ليمو و سماق و اينجور چيزهاي همراه غذا را  دور مي ريزم، با اين نظريه كه خود شيشه آبليموش چي آشغالي هست كه اين بسته توش چي باشه
اما نمك
پدر بزرگم قبل از غذا كمي  نمك در كف دستش مي ريخت و در دهانش مي پاشيد
در آلاچيق درون باغ هايمان كه بنگاه(بنه گاه) بهش مي گفتيم، لابلاي چوبها هميشه بسته اي نمك و كبريت بود
و هنگام خروج از هر چنين سرپناهي در دشت و كوه پدرم ، نمك و كبريت را در گوشه اي مي چپاند
بر سر سفره عشايري كه مهمانشان شدم ، كسي بالاي سفره مي ايستاد تا نمك را به موقع به دست مهمانان برساند
در  كتاب كنت مونت كريستو ، مرسده، عشق پيشين كه او را شناخته  و همسر دشمنش شده، سعي مي كند كه در مهماني كنت حتما چيزي بخورد تا نمك گير شده و دست از انتقام بردارد
مادربزرگم وقتي قربان صدقه ما مي رفت مي گفت: نمك بجونتون

خانه هاي آينه گون

ديروز سر زده به خانه دوستي رفتم و بسيار غمگين بيرون آمدم و دليل آن خانه اش بود، خانه بهم ريخته و كثيف بود، لباسها روي ميز انباشته و ظرف نيم خورده غذا پراكنده  و  روي زمين جاي براي راه رفتن نبود. 
آنچه كه اذيتم كرد اين صحنه ها نبود كه من خودم خداي شلختگي هستم
مسئله اين است كه عواطف مختلفي اين بي نظمي را ايجاد مي كنند كه حتي شادي و سرخوشي هم مي تواند يكي از اين دلايل باشد، مثل خانه من ... 
دلالت ضمني پنهان خانه دوستم، دوست نداشتن خودش، نفرت از اطرافيانش ، بي احترامي به بدنش و نااميدي از آينده بود

۱ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شگفت انگيز است

  در هنگام تدريس سر كلاس ، لحظه است كه در پايان يك مبحث  دشوار متوجه مي شوي كه تو و دانشجو به جهان متن يكديگر نزديك شده ايد، نشانه هاي ريزي دارد: به صندلي تكيه مي دهد، سرش را تكان مختصري مي دهد، نفس فراموش شده اي را فرو مي دهد، لبخند كوتاهي مي زند، آهان بي صداي مي گويد
و نگاهش از دهانم به چشمانم مي رسد
و در چشمانش
آن لحظه بسيار كوتاه و غيرقابل تكرار كه فورا در غوغاي صندلي و گفت  و گو و سرو صدا و خنده ناپديد مي شود
همان يك لحظه...

۲۹ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پس حالا كه اينطوره حالشو ببريم از همين يك ذره كه هستيم

امروز انيميشني در تلگرام بدستم رسيد درباب كوچكي زمين، با مقياسهاي تصويري و عددي نشان مي داد كه زمين يك سياره در منظومه شمسي است  در كهكشان راه شيري كه ميلياردها منظومه شمسي در آن است!
 و در كره عالمي حضور داريم كه ميلياردها كهكشان در ان معلق هستند!
 و ما هيچ اطلاعي از بيرون اين كره عالم نداريم و احتمالا از اين كره  عالم ها هم فراوان باشند!
و اين بدين معني است كه حتما سيارات فراواني با امكان حيات وجود دارند  اولا!
دوما چند ميليون سال ديگه كهكشان اندروما به كهكشان راه شيري برخورد مي كند!
و 
سوما هاوكينگ گفته كه هزار سال بيشتر براي خروج از كره زمين وقت نداريم چون يا نزديك مي شه به خورشيد مي سوزيم يا دور مي شه يخ مي زنيم!
و بنابراين نتيجه مي گيرم
هر موضوعي كه الان براتون اهميت داره، ناراحتتون كرده، غصه شو مي خوريد 
كلا مهم نيست 
چون كلا خيلي ريزيم و الكي خودمونو خيلي گنده مي بينيم
دارم مي گم حداقل سيصدهزارتا كره زمين هست و جهان هاي موازي و دنياي بيرون كره عالم كه احتمالا قوانين فيزيك در آن معنا ندارد
متوجه هستيد؟ 
كلا مهم نيستيم 

۲۰ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

غمنامه

توصيه ام اينه كه براي اينكه حالتون خوب باشه، يا تهران زندگي نكنيد يا حداقل از خونه بيرون نياييد
امروز من از صبح زدم بيرون و با تصاويري كه تا الان ديدم به اين نتيجه اي رسيدم كه بالا نوشتم
زن ليف فروشي كه با پسر سندروم داونش غذا مي داد
پيرمردي كه لنگان كه در هجوم جمعيت به مترو نرسيد 
نوجواني كه كيسه بسيار بزرگ نان ساندويچي را به زور با خود روي زمين مي كشيد
دختربچه اي كه در سرماي امروز سر ميرداماد با لباسي نازك روي زمين نشسته بود
نارگيل خرابي كه مغازه دار كلاه بردار گرانفروش به من فروخت
كفشهاي داغون پسر جواني كه در مترو كنارم نشسته بود
دستهاي كارگري كه براي موبايلش ارزانترين قاب ژله اي موجود را مي خواست و بيست تومن برايش گران بود
ويلون نواز كوري كه در با جعبه خالي از پول خيابان سرد مي نواخت
و دود خاكستري كه كوه را پنهان كرده بود

۱۷ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

خيلي زود با پديده اي به نام نوزاد و بچه داري آشنا شدم، ده سالم بود كه صبح به صبح ماشين مي اومد و  چهار نوزاد متعلق به خاله و دايي را خالي مي كرد خونه ما و من و خواهرام ازشون نگهداري مي كرديم، به همين دليل من همه چيز را درباره كودك مي دانم، قنداق كردن، شير دادن، عوض كردن، شستن، ماساژ و ...
بچه ها هم در آغوش من آرام مي گيرند و به خواب مي روند، دوستانم با آرامش كودكانشان را نزد من مي گذارند و تمام راههاي سرگرم كردن بچه ها را بلدم و خاله انبوهي از اين بچه ها هستم
و حالا سال به سال از كودكان دورتر مي شوم، ديگر تولد يك نوزاد برايم شگفت انگيز نيست كه حتي خبر حاملگي دوستانم را با بي حوصلگي مي شنوم، تو مايه:  اي بابا تو كه يكي داشتي، بس بود
آنهايي كه در صفحات  مجازي عكس كودكشان را مي گذارند و به قربانشان مي روند ، از دايره دوستان خارج مي كنم و با مادران هم درباره بچه هايشان هم صحبت نمي شوم  و از دوستان بچه دارم دوري مي كنم، 
نمي دانم چطور قبلا اين مادران و كودكان  همه دوست داشتني تر بودند
ترجيح مي دهم فكر كنم كه من سنم بالا رفته و ديگر حوصله قديم را ندارم، تا اينكه به اين فكر كنم كه اين مادرانگي هاي غير عادي  و وسواس گونه و اين كودكان آويزان و لوس و نق نقو ، حالم را گرفته اند.

۱۶ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تجربه غريبي است عضوي از روستا بودن

سر كوچه ايستاده ام، 
خانم همسايه در حال رساندن كودكش است، پنجره پايين مي دهد و دعوت مي كند
اقا رحمت از نانوايي بازگشته، از آن طرف كوچه  نان تعارف مي كند
آقاي تقي پور با وانت رد شده و دست بلند مي كند و بلند احوالپرسي 
آفاي قربان نژاد هم كه سرويس مدرسه است و چند تا كله از پشت پنجره هايش ديده مي شود به دنبالم مي آيد
همه اينها چسبيده به هم رخ مي دهند و من  هم با صداي بلند  در حال پاسخگويي به محبت و سلام و عليك هاي پر سر و صدايشان هستم و مي خندم

۱۵ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

١٤٠

 در جريان هستيد كه چقدر دير با هرچيز جديدي كنار مي آيم، حالا حساب كنيد چقدر طول كشيد كه  تا اومدم سراغ توئيتر
فعلا برام جالبه اين محدوديت شديد كلمات
ببينم خوش مي گذرد يا نه

۱۴ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

امروز خود را چگونه گذرانديد

صبح از خواب بيدار شده و به حياط رفته چراغهاي دم در  را خاموش نمودم، خب  همه مي گن تايمريش كن اما همينكه خوابالو مي رم تو حياط و بوي شمال بهم مي خوره سرحال مي يام
رفتم اشپزخانه و خيلي جدي و بالاخره ظرفهاي مهماني جمعه و شنبه را شستم، من اين كار را دوست ندارم و اينجا هم ماشين ظرفشويي ندارم، بنابراين مي گذارم تا جمع شوند و يكسره شان كنم
مهمانم بيدار شد و بساط صبحانه را برايش به راه انداختم و خامه و عسلي به بدن زديم و براي روزمان تصميم گرفتيم
ساعت نه بود كه به قصد پياده روي زديم بيرون، هوا متاسفانه بسيار دلپذير بود( نبايد در آذر هوا ارديبهشتي باشد) و با احسا س گناه لذت برديم
باغهاي پرتقال، نارنج هاي كوچه ها و مهمان عكاسي مي كرد
كرم راه هاي جديد منو گرفت و مهمان هم پايه از يكي از كوچه ها سر در آورديم كه به مزارع نيشكر مي رسيد، بسيار صحنه زيبايي بود مردان و زناني( بيشتر زنان) كه در حال درو ساقه هاي نيشكر بودند
همچنان در كوچه ها مي گشتيم و بوي پهن و دود و روستا مي آمد
من مهمان را حسي به سمت  ابگيري در آن اطراف  مي بردم و مهمان درك مي كرد كه چرا رها و موقرمز از پياده روي با من فراري هستند اما خدايي اين يكي صدايش در نيامد و پا به پاي من مي آمد
سرانجام به آبگير رسبديم كه بسيار كم آب شده بود اما همچنان پرنده در بالاي سرش پرواز مي كردند
آنجا نشستيم و خستگي پياده روي طولاني را از كمر و پاها به در كرديم
بعد به شهر بازگشتيم و شيريني خريده و دنبال نان محلي گشتيم كه تمام شده بود
به خانه بازگشتيم و سفارش  ناهار دادم به بانوي كه غذاهاي محلي درست مي كند، فسنجان و مرغ و آلو
در مهتابي  نشستيم و با زيتون پرورده و آفتاب و نسيم و گپ و گفت خورديم و من درخت انجيرشكسته را اره كردم تا اين دفعه چوب لباس ازش درست كنم
اينقدر هوا ولرم بود كه من  پد يوگا را انداختم زير افتاب و حمام نور و گرما و ويتامين د گرفتم
در همان حالت خلسه چند ساعتي بوديم تا آفتاب كمرنگ شد
مهمان رفت تا به تهرانش برسد و من رفتم تا با حمامي گرم، خستگي لذت بخشي را از تن بدر كنم
حالا هوا تاريك شده و من  كنار بخاري مشقهايم را انجام مي دم  و براي كلاس فردا درس مي خوانم و شغالها در باغ پشتي  صدا مي دهند

۶ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به چشم برادري و اينا

در ادامه ورود و خروج عنكبوت به گوشم، امروز رفتم متخصص گوش و حلق و بيني و نسخه اي نوشت و گفت كه حتما ديگري بايد قطره در گوشم بريزد!
منم سرم را كج كردم و با معصومانه ترين شكل ممكن گفتم: من كسي را ندارم 
،
مديونيد اگه فكر كنيد به دليل جذابيت دكتر من اين حرف را زدم
،
فقط اگر آقاي مستر اولد  فشن. Alireza Amakchi اين متن را نوشته بود مي گفت: ببين دكتر گوش و حلق و بيني  هم متوجه شده
 تو فقط به خانه برگرد

بي مسئوليتي ام نسبت به فقري كه در جهانم است

سرماي استخوان سوز با كيسه پر از خريد  خوردني هاي خوشمزه  سوسولي و شالگردن سه دور دور سرم پيچيده و دستكش و پالتو مي دويدم كه زودتر با خانه گرم و صندلي نرم  برسم و در حال فيلم ديدن خوشمزه ها را بخورم
در كنار سطل اشغال  سر كوچه، پسرجواني با دستان و سري  برهنه ، اشغالها را زير و رو مي كردم،
 شرمساري مثل پيانو پلنگ صورتي بر سرم افتاد
در كيسه جستجو كردم و بين همه آن بسته ها ي بي ارزش م  به سختي يك بسته غذاي آماده پيدا كردم و به پسرك تعارف كردم
نوع نگاهش به جعبه گل گلي  پيانو را دوباره محكمتر كوبيد
گرفت و تشكري كرد و  من فرار كردم 

۳ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك روز عجيب

صبح براي اولين بار برف در شمال را ديدم
در راه دانشكده فهميدم كلاسها تعطيلند
رفتم چند كار اداري را انجام دادم
از شب قبل مي دانستم عنكبوتي در گوش دارم ، با روغن زيتون كشته بودمش 
حالا در زير برف به دنبال دكتر و درمانگاهي كه جسد را خارج كند
سرانجام اورژانس بيمارستان با خونين كردن گوشم و درد شديد ، عنكبوت بخت برگشته و له شده را در آوردند
بساط جوجه خريدم و برگشتم خانه كه از منظره برفي لذت ببرم كه ديدم گاز قطع شده
تمام لباسهاي گرم موحود را پوشيدم و سه چهار ساعتي منتظر تعميركار بودم
در اين فاصله هواي خانه سرد و سردتر مي شود
زغال آتش كردم و بساط جوجه راه انداختم و به قول شما تهديد را به فرصت تبديل كرده و در گرماي زغال ناهار دلپذيري با سير ترشي و زيتون پرورده خوردم
كارمند پشت تلفن اداره گاز هم نگران يخ زدگي من هي تماس مي كرفت كه مامورين آمدند؟
حالا اين وسط آب هم قطع شد
همسايه مهربان آمد و روي لوله ها اب داغ ريخت و دبه اي هم آب برايم آورد
همسرش مرا متوجه كرد كه مي توانم اسپيليت روشن كنم، كه البته به ذهن اسمارت گيس طلا نرسيده بود!
حالا اسپليت روشن نمي شود ، چرا؟ نمي دانم 
مي خندم از وضعيت ايجاد شده و شيريني ناپلئوني خوشمزه اي را زير خروارها پتو و لباس مي خورم
در همان زير وب گردي مي كنم و قطره در گوش مي چكانم  تا سرانجام مامورين مي آيند و گرما به خانه باز مي گردد
حالا مي توانم به لوله كش زنگ بزنم و در تاريكي شب بياييد و پمپ را راه بيندازد
حالا گرم و آبدار ؛) در خانه نشسته ام و به اين مي انديشيم كه چقدر راحت مي توان به بدويت رسيد
ما واقعا براي پايان جهان آمادگي نداريم، چقدر مي شود بدون اين قبضهاي آب و برق و گازي كه پرداخت مي كنيم زندگي كنيم؟
چقدر بايد آماده باشيم براي نداشتن اينها؟
چهارسال ديگر كه آب در ايران رو به پايان مي رود، چقدر آمادگي داريم براي تحملش؟

۱ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به تمام خدايان قسم

غمگينم
دلم تنگ شده، دلم  براي كسايي كه دوستشون دارم و ازشون دورم، تنگ شده و فكر مي كنم زندگي خيلي كوتاه و فرصت دوست داشتن كمه و اين فاصله ها، همين فرصتهاي اندك را از ما مي گيره
تو اينستاگرام عكساشونو مي بينم، تو تلگرام ، فيس بوك و زندگي ها مون جدا  از هم ادامه داره و هيچ شكلي از ارتباط نمي تونه جاي ديدار را بگيره
و مي دونم كه اصلا  از اول هيچ تضميني نبوده كه طبق اون بتوني،  همه كسايي كه دوست داري را كنار خودت داشته باشي
و اتفاقا همين غمگينترم مي كنه،
كاش در دنياي اساطيري ايران باستان بودم و هنوز خدايان نگهدارنده پيمان و دوستي اينقدر زياد و قوي بودند كه هيچكس ديگري را ول نكنه بره اون سر دنيا 

۲۹ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گروتسگ

دختر بچه از وقتي بدنيا اومده دو تجربه مهم داشته 
يك: افراد زيادي در فاميل مدام  فوت كردند 
دو: سرش شپش گذاشته
نتيجه اينكه هنگام بازي با عروسكهاش اول مراسم ختم برگزار مي كنه و دورهمي عزاداري مي كنن و چاي مي خورن و  بعد موهاي عزاداران  مي گرده ببينه شپش دارن يا نه!

۲۶ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چرا كه اينان جز خودشان، كسي را دوست ندارند

يك بيماري خودشيفتگي دانشجويانم را اسير كرده است
دنيا حول محور خودشان مي چرخد، دور محور اين "ش" مالكيت
و هرچيزي مرتبط با اين "ش" قابل ارزش و مهم  و بهترين است و بقيه  بي اهميت
خودش : من كلا...
خانواده اش: مامانم، بابام و ...
لوازمي كه استفاده مي كند : ريمل من، ماشين من...
ماه تولدش: ما فلان ماهي ها...
عادت هاي غذا خوردنش: پيتزام بايد حتما...
بيماري هايش: اخه من آلرژي دارم
مواردي كه مورد نفرتش است: من متنفرم از....
دوستانش هم فقط كساني هستند كه ستايشش مي كنند : فالاني هميشه مي گه تو...
دشمنانش هم كه زيادند و دليش هم اين است كه حتما به ايشان  حسادت مي كنند!
،
،
،
نمي دانم چه اتفاقي در دوران رشد اين نسل اتفاق افتاده كه تعدادشان اينقدر زياد است، اما نگران چند سال بعد هستم كه اين پسرها و دخترها ، ازدواج مي كنند و مادر و پدر مي شوند و بچه هاي توليد مي كنند چندش تر از خودشان و اين چرخه همچنان بزرگتر مي شود و دنياي بي رحمي را موجب مي شود