پست‌ها

خنده اي بدون من

امروز عكس دوستي قديمي را ديدم كه چند سالي است با كدورت از هم جدا شديم، من ناخواسته باعث شدم كه او در ماجرايي شخصي آسيب ببيند. بعد از آن تلاش من براي رفع سوتفاهم فايده اي نداشت و دوست در سكوتي طولاني فرو رفت. امروز با ديدن عكس خندانش، غمي عميق مثل خنجر در قلبم فرو رفت اينكه ديگر او را نخواهم ديد ، اينكه زندگي خواهم كرد بدون حضور او در  شادي ها و غمهايم اينكه زمان زيادي ندارم براي بدون دوست سر كردن فقدان لحظه هاي شادي كه با او داشتم و ديگر نخواهم داشت  و اينكه سرانجام همه مي ميريم  تنها و بدون ديگري و  فرصت اندك است براي ديده شدن در چشم ديگري

پيدا كنيد يكديگر را

پيرمرد راننده سواري مي گفت : نه اينكه فكر كني آدم خوبا كم شدن ها،  نه، كم نشدن ، آدم خوبا همه چيشون تنهايي، تنها غذا مي خوردن، تنها كار مي كنن، تنها بيرون مي رن، برا همين نمي بينيمشون ، فكر مي كنيم كم شدن

حالا هی یاد قیافه خشمگینش اش می افتم، هی خنده ام می گیره

دارم برای بیتا ماجرای لاغری دانشجو به خاطر طلاق را تعریف می کنم، وسط حرف من با عصبانیت می گه : اینا چرا  لاغر می شن؟ من خودم امسال سه تا شکست عشقی خوردم ، هر کدوم دو کیلو به بالا و پایین و شکمم اضافه کردن!

چرا اصلا بايد دو تا پارك طالقاني تو يه شهر باشه؟

خب مگه خانه هنرمندان  نزديك خيابون طالقاني نيست؟  و مگه خانه هنرمندان خودش تو يه پارك نيست؟ پس مي شه به همون پارك گفت پارك طالقاني ديگه نه؟ يكي اينارو براي رها توضيح بده  خيلي  حيرتزده است از اينكه در پارك طالقاني با من قرار داشته و من رفتم خانه هنرمندان

بدون شرح

دانشجو آمد و عذرخواهي كه نتوانسته جلسه امروز را بيايد، عصباني گفتم كه اولين بار است او را مي بينم، بدين معني كه تا به حال نيامده است، با حيرت گفت كه فلاني است ، دانشجوي كه از اولين جلسه بهمن ماه حاضر بوده است آنچنان آن دختر زيبا  ، بيمار و لاغر شده بود كه نشناخته بودمش علت را پرسيدم گفت كه در حال طلاق گرفتن است و بعد تلوتلو خورد اما نيفتاد

قابل توجه اوناي كه عقيده دارن اين مردم آدم نمي شن

به رها مي گم :واي چه لاله هاي قشنگي، اون وقت مردم ، بچه ها، نمي كنن اينارو؟ گفت :عزيزم گويا خيلي وقته از دهاتت بيرون نيومدي ، چون مدتهاست  فقط باش عكس مي گيرن ، ، ،

و اينها ملك عذابند كه خداوند قرار داده است بر دوست پيجانندگان باشد كه پند گيرند

رها منو پيچوند  رفته سفر،  حالا زنگ زده با عذاب وجدان  و ابراز ندامت و اينا  مي گم :بي خيال بابا حالا خوش گذشت؟  مي گه : اره فقط يه خانمي بود تا سه  صبح  درباره خونه و ماشين و خريد هاش حرف زد  و نذاشت بخوابيم،  بعد تا صبح با صندل ترق ترقي  راه رفت نذاشت بخوابيم ،  بعد ساعت شش بيدارمون كرد  كه من گشنمه و نذاشت بخوابيم ، ، ، فقط؟!!!