پست‌ها

بازگشت طنازان به كامنت دوني

تو اينستا گرام عكس از لاله هاي زرد گذاشتم و نوشتم كه به قرعان مجيد اينا پارسال قرمز بودن كامنت گذاشته:  به گريگوري مندل  و نخود فرنگي هايش هم قسم بخوريد ما باور مي كنيم تبصره:براي درك طنز جمله اش لازمه بگم مندل پدر علم ژنتيك بود؟

چقدر زمان بيشتري داشتيم

بين كتابهاي ارسالي از الكساندر دوما هم كتاب بود، نمي دانم پدر يا پسر اما اگر هم سن و سال من باشيد بياد مي آوريد سالهايي را كه كتابهاي چند جلدي و قطوري  در ارتباط با تاريخ فرانسه دست به دست در شهر مي چرخيد:  غرش طوفان، بعد از طوفان ، قبل از طوفان، ژوزف بالسامو ...كه فكر كنم همه را ذبيح اله منصوري ترجمه كرده بود منهم در نوجواني همه آنها را خواندم اما بياد دارم كه  اين كتابها هواداران خاصي هم داشت: زنان خانه دار! خيلي دوست دارم كسي( منظورم يك متخصص)   فضاي رواني آن سالها، وضعيت بازار كتاب و ...را  تحليل كند كه علت اين اقبال چه بود؟ و الان زنان خانه دار ما چه مي خوانند؟ اصلا مي خوانند يا سريالهاي تركي جانشين  كتابهاي چند جلدي شده؟

لذت كتابخواني در يك روز باراني

بين اين كتابهاي ارسالي دوستان ، كتابي بود با نام محلول هفت درصدي  درباره  ماجراهاي شرلوك هلمز. كتاب از چند جهت برايم جالب بود: يكي اينكه  فيلم يا سريالي از اين ماجرا نديده بودم،   دوم اينكه نويسنده اش خالق شرلوك هلمز نبود ،  سوم موريارتي آن خيلي متفاوت بود با   آنچه  مي شناختيم  و آخر از همه و جذابتر از همه اينكه  پاي زيگموند فرويد هم به داستان باز شده بود و رابطه اين دو  موجود هوشمند با يكديگر و گفتگوهايشان خيلي خوب در آمده بود حالا دارم كتابي از اگاتا كريستي مي خونم كه اين هم برايم داستانش آشنا نيست تصوير تلخ يك نقاش در سريال پوارو با آن بازي حيرت انگيز، جايي به هستينگر گفت:  فرق تو با من اين است كه تو نگران دختران جوان و زيبايي هستي كه به كمك احتياج دارند و من  در فكر پيرزن هاي هستم كه هيچكس به آنها كمك نمي كند به نظرم تفاوت  پوارو و شرلوك هم در همين وجود احساسات در اولي و فقدان جذاب آن( و يا پنهان بودن آن) در دومي است 

مي خواهم غر بزنم

هنوز هوا روشن نشده بود كه از خوابي بد بيدار شدم، در همان زيركرسي  با تبلت داستان عشق يك پيرمرد و پيرزن در اسايشگاه را خواندم و در پايان رمانتيكش كلي گريه كردم، دوباره خوابيدم و ساعت ده با سردرد شديد بيدار شدم،  مادرك هنوز خواب بود و بابايي خودش صبحانه اش را خورده بود و رفته بود تا دوباره در باغچه كار كند هوا ابري و دلگير بود، تاكسي خبر كردم و رفتم بازار روستا براي كمد كه ميله اش شكسته بود ميله آهني خريدم و برس نقاشي براي ديوارهايي كه لوله بخاري رنگش را خراب كرده بود. دو سه تا مصالح فروشي رفتم به دنبال آجر قرمز براي چيدن دورباغچه اما تخمش را ملخ خورده بود و من از اين دورباغچه اي هاي آماده بدم مي آيد.  براي يخچال خريد كردم و برگشتم خانه  ظهر جوجه و غوره و بادمجون درست كردم، تعجبم از شيرازي ها و اسم غذايي به اين طولاني! همچنان سر و گردنم درد مي كنه، من سرانجام نتوانستم بالشي پيدا كنم كه اندازه عرض شانه ام باشد مادرك بيدار شده و برايش عسل و آب نارنج درست كردم ، از ديروز هيچي نخورده، اميدوارم ناهار را بخورد خودم را سرزنش مي كنم كه اگر با بهار رفته بودم استانبول ،مادرك شمال نمي آمد و دستش …

ديوار خودش را به خواب زد

مادرك بهتر است و اين دست شكستگي تنها حسني كه داشت اينكه   جن از تنش رفت بيرون 😉 دوقلوها هم رفتند و سكوت به خانه بازگشته و بابايي  از فقدان هم بازي هايش غمگين است شب آخر من بچه ها را از توانايي جادويي خودم در صحبت با اشيا حيرتزده كردم و آنان چنان به من معتقد شده بودند كه تمامي سوالات فلسفي خود را از طريق من از ديوار و ميز و پتو مي پرسيدند. سوالاتي عميقي چون : ديوار چرا تو ديوار هستي و چرا خربزه نيستي؟ 

سالي كه نكوست، بدجوري از بهارش پيداست

اعصاب ندارم مادرك  از وقتي آمده جن رفته زير پوستش و مدام متلك بار بابايي مي كند و فضا را متشنج مي كند و من مدام در تلاش براي آرام كردن شرايط هستم دوقلوها آمدند و شيطنت هايشان اختلاف مامان و بابا را تشديد كرده  اين  وسط   چند ساعت قبل از سال تحويل  مادرك خورد زمين و علاوه بر آش و لاش شدن صورتش، دستش هم شكست و تمام صبح عيد به دوا و درمان و شكسته بندي گذشت  دوان دوان براي ماهي و سبزي پلو ناهار خريد كردم و مجبور شدم صحنه كوبيده شدن سر ماهي ها و شكافته شدن شكمشان در حالي كه زنده بودند را بارها و بارها تا نوبتم شود تماشا كنم و گمان مي كنم كه ماهي خودم نيز حتي وقتي  داشتم شكمش را پر مي كردم هنوز زنده بود  در آن وضعيت غذايي نصف سوخته، نصف نپخته و بي نمك  درست كردم كه خودم هم تحمل خوردنش را نداشتم و هنوز هم تصويرها  حالم را بهم مي زند به بدبختي سفره هفت سين راه انداختم در فقدان سبزه و با سمنويي كه ريخت داخل كيفم و تخم مرغهايي كه رنگ نداشتم براي تزيينشان و ... طبق معمول هر سال باز هم سكوت و آرامش قبل از تحويل سال را نتوانستم تجربه كنم خلاصه اينكه

آخه پدر من، سريال آنلاين نگاه مي كردي؟ خب مي گفتي تلويزيون برات روشن كنم

آن زمان كه گوشي هوشمند براي بابايتان خريديد و  آموزشش داديد، بايد فكر اينجايش را مي كرديد كه در مدت سه روز، حجم اينترنت يكساله شما تمام شود